نیم ساله شدنت مبارک عزیزم
سلام خوش اخلاق مامان
نوزدهم آبان ماه شما بسلامتی شش ماهگیت تموم و وارد هفت ماهگی شدی، خیلی خوشحالممم که داری زودی بزرگ میشی، این شش ماه در کنار همه سختی هاش بهترین روزای عمرم بود، به عقیده من بچه داری شیرین ترین سختی دنیاست، یه دنیااااا مسوولیت داره ولی آدم همه اون سختی ها رو به جون میخره تا کنار عزیزترینش نفس بکشه، تو هم عزیزترین منی قربونت برم 


از روزهای شش ماهگیت بگم که درست روز عید غدیر بود که وارد شش ماهگی شدی، ناهار رفتیم خونه مامان جون، باباجون سید نیست ولی به هممون عیدی داد و به قندعسل پنج برابر بقیه عیدی داد، ای ناقلا همه عیدی ها رو مال خودت کردی 

از کارهات بگم که تازگیا یاد گرفتی زبونتو درمیاری بیرون و تا ما هم همونکارو میکنیم سریع میبری تو
پاهات رو میاری بالا و شروع میکنی به خوردن انگشتای پات، حتی اگه جوراب پات باشه جوراب رو میخوری!! بعضی وقتا ذوووق میکنی و جیییییییغ میکشی بعدشم غش غش میخندی، همچنان خوش خنده و خوش اخلاق مامان هستی و تنها یه اشاره کوچیک کافیه که لبخند رو لبای قشنگت بیاد، حتی گاهی اوقات خودت نگام میکنی و منتظر میمونی تا بهت نگاه کنم و لبخند بزنی، اینجور وقتا دلم میخواد فدات بشممممم عزیزدلم 


تازگیا بهت میگیم بای بای، به دستامون و حرکتش با دقت نگاه میکنی و چندباری هم تونستی بای بای نصفه و نیمه بکنی. عاشق گوشی مامان و آهنگایی که ازش پخش میشه شدی و دستتو دراز میکنی که بگیریش. وقتی بهت میگم دستتو بده مامان دستتو میذاری تو دستم، بعد میگم حالا اون دست، اون دستت رو میاری جلو و میذاری تو دستم، خیلییییی این کارت باحاله باهوش خان 

روی مبل راحت و بدون بالش میتونی بشینی و روی زمین هم فقط اگه به یه چیزی تکیه بدی راحت میشینی. وقتی میخوام از رو زمین بغلت کنم هر چی دم دستت باشه رو با خودت بلند میکنی، از عروسک و پستونک گرفته تا تشک و پتو!!!! اسباب بازی هات رو پرت میکنی بعد خودت تلاش میکنی که دوباره بیاریشون ولی هنوز نمیتونی چهار دست و پا بری، یکم تلاش میکنی بعد خسته میشی و نق میزنی
وسیله هات رو یکسره میبری توی دهنت و چون پوستت حساسه دور لبت همش جوشای ریز میزنه، منم علی رغم میل باطنی فعلا همه اسباب بازی هات رو جمع کردم آخه دلم نمیخواد صورت خوشگلت جوش بزنه 
وارد اتاقت که میشی درجا متوجه میشی و حسابی ذوق میکنی، عاشق این هستی بذارمت تو تختت و با زنبورای بالای تخت و روتختیت مشغول بشی، اتفاقا تازگیا انقد شیطون شدی و قل میخوری که اگه کاری داشته باشم فقط میذارمت تو تختت و میرم انجام میدم، فعلا اونجا تنهای جای ایمنه که دیگه خیالم راحته، آخه تازگیا خیلیییی شیطون و وروجک شدی عشق مامان، یک لحظه آروم و قرار نداری حتی موقع شیر خوردن هم همش وول میخوری، در کل اصلا خوب شیر و غذاتو نمیخوری و از این بابت مامانی خیلی ناراحتم و غصه میخورم، وقتی شیطونی میکنی شیر نمیخوری، وقتی خوابت بیاد هم که اصصصلا و ابدا شیر نمیخوری حتی اگه بسیار گرسنه باشی، همش منتظرم بخوابی تا تو خواب بهت شیر بدم، برای همین خواب خودم حسابی مختل شده و مثل روزای اول کمبود خواب پیدا کردم
امیدوارم به زودی شیر و غذا خوردنت بهتر بشه تا دیگه حرف نداشته باشی عشقم
تلاش برای حرف زدن هم به جاهای خوبی رسیده
جدیدا میگی دَ، بَ، هَ، گاهی حدود یک ربع میشه داری واسه خودت حرف میزنی و به هیچی هم توجه نمیکنی، انقد نازنازی میشی اینجور وقتا که نگووو، کلا صدات خیلی قشنگه 


پایان شش ماهگی هم رفتیم دکتر واسه چکاپ، خانوم دکتر انقد شیفته اخلاق عشق مامان شده بود، هی میگفت قد و وزنش خوبه مهم تر از اون اخلاق و صبوریشه، آخه یکسره بهش لبخند میزدی فدات شم. بعدشم واکسن شش ماهگی رو زدیم، اون لحظه خوب بود و زیاد گریه نکردی ولی وقتی اومدیم خونه پاهات درد گرفته بود، الهی بمیرم برات پاتو انداخته بودی و اصلا تکون نمیدادی، دیگه با مصیبت پوشکتو عوض میکردم، شب هم دمای بدنت بالا بود دیگه تا صبح بالاسرت بودم تبت رو چک میکردم که خدای نکرده بالاتر از 37 نره، طعم استامینوفن رو هم متوجه شدی اصلا دهنت رو باز نمیکردی که بخوری، حتی تو خواب هم میخواستم بهت بدم بیدار میشدی گریه میکردی، خلاصه خیلی شب بدی بود ولی به هر حال به خیر گذشت.
خیــــــــــلی دوستت دارم عسل شیرینم 


اینم یه سری از عکسات یکی یه دونه من







نیم ساله شدنت مبارک عزیزم 

